تبليغاتX
زخم عشق
pamc
روزگاري ما نيز بهاري داشتیم و گمان مي کردیم هميشه عشقمان در کنارمان خواهد ماند. هيچ انتظار نداشتیم آن زيبارویان مهربان ما را در آغوش آرزوهاي بر باد رفته یمان تنها بگذارند. هرگز فکر نمي کردیم که ما در انتظار ديدن بهارمان سالها تنها خواهیم ماند.
نظر بدهید
pamc
سلام ما تصمیم گرفتیم این وبلاگ رو از این به بعد تا آخر عمرمون با همدیگه آپ کنیم. امیدواریم شما با نظراتتون ما رو خوشحال کنید. شاید الان فرصت نداشته باشیم که این وبلاگ رو اداره کنیم چون هر دوتامون مشغول تحصیل هستیم. از این به بعد حرفهایی که مهشید جان تو این وبلاگ برای عشقش آقا محمد می زنه همون حرفهایی هستن که من می خوام به عشقم بزنم و بالعکس. کسایی که ما رو دوست داشتن تنهامون میذارن و نمی فهمن ما چقدر زیاد دوسشون داریم تنها دعایی که از صمیم قلبمون واسشون داریم اینه که همیشه خوشبخت باشن چون هیچ وقت راضی نمی شیم عزیزانمون ناراحت باشن با وجود اینکه اونها راضی هستن ما به خاطر دوریشون زجر بکشیم. برای من و مهشید یه قانون شده که تا آخر عمرمون به هیچ کسی جز اون دو نفر فکر نکنیم. من و مهشید شاید داریم خودمونو گول میزنیم ولی همیشه خیال می کنیم داریم با عشقامون زندگی می کنیم. ما همیشه منتظرشون می مونیم. ای کاش روزی بفهمید که ما لیاقتمون خیلی بیشتر از این حرفها بود که به ما پشت پا بزنید حتی با وجود اینکه شماها مارو زیر پاهاتون له کردین ولی ما هنوز که هنوزه دوستون داریم و منتظرتون می مونیم
نظر بدهید
Theme designer
Black Spot
سلامی دوباره

 

عاشق و مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم کلی پریشونت شدم  اما بازم نیومدی

قهوه فنجومت شدم خاک تو گلدونت شدم شمع تو شمدونت شدم اما بازم نیومدی

برف زمستونت شدم رسوا و حیرونت شدم چک چک ناودونت شدم اما بازم نیومدی

آفتاب و بارونت شدم اشکای قلتونت شدم عطر گلابدونت شدم اما بازم نیومدی

ماه تو ایونت شدم خراب و ویرونت شدم گل گلستونت شدم اما بازم نیومدی

سه ماه تابستونت شدم اروندو کارونت شدم دشتای ایرونت شدم اما بازم نیومدی

دنا و هامونت شدم نزدیکتر از جونت شدم رگت شدم خونت شدم اما بازم نیومدی

خادم و درمونت شدم اسیر زندونت شدم گلاب کاشونت شدم اما بازم نیومدی

یه جوری مدیونت شدم سنگ خیابونت شدم راهی میدونت شدم اما بازم نیومدی

تو سختی آسونت شدم تو دردا درمونت شدم ناجی پنهونت شدم اما بازم نیومدی

لباسو سامونت شدم سارق ایمونت شدم چشمای گریونت شدم اما بازم نیومدی

لبای خندونت شدم گشنه شدی نونت شدم آب فراوونت شدم اما بازم نیومدی

همیشه ممنونت شدم من نی چوپونت شدم اب تو بیابونت شدم اما بازم نیومدی

شعرای ارزونت شدم عمری غزل خونت شدم تسلیم قانونت شدم اما بازم نیومدی

کشته موژگونت شدم هلاک چشمونت شدم رفتم و قربونت شدم اما بازم نیومدی

 

منم به نوبه خودم می خوام سال جدید را به همه تبریک بگم.

امیدوارم که سال خوبی را شروع کرده باشید . سال پر از شادی و موفقیتی را داشته باشید.

از همین جا می خوام عید را به ابوذرتبریک بگم و امیدوارم که همیشه خندون ببینمش.

دلیلی که یه مدت نبودم این بود که من سعی داشتم می کردم که همه خاطرات بدی که داشتم را فراموش کنم و یه زندگی جدید را می خواستم شروع کنم.

الان موفق شدم این کار را کنم و همه گذشتم را فراموش کردم و از اینکه از محمد جدا شدم خیلی خوشحالم و اون جوابشو خدا بهش می ده.

امیدوارم که ابوذر هم بتونه با خودش کنار بیاد و یه زندگی جدید را شروع کنه.

این جمله را دوست دارم به همه بگم"همیشه آدم هایی را دوست داشته باشید که قلب بزرگ داشته باشن چون ناچار نشی به خاطر قلب کوچک اونا خودتو کوچیک کنی"

دوستای گلم موفق باشید.

بای

 


+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 16:15 به قلم مهشید و ابوذر |

تبریک

عید پیش پیش مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 14:45 به قلم مهشید و ابوذر |


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 2:3 به قلم مهشید و ابوذر |


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 2:0 به قلم مهشید و ابوذر |


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 1:53 به قلم مهشید و ابوذر |

نمی دونم چرا!

نمی دانم چرا!

نمی دانم چرا رفتی...

نمیدانم چرا،شاید خطا کردم...

و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی،نمی دانم چرا،تا کی برای چه...

ولی رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه

برمیداشت،تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد...

............................................................................................

بچه که بودی تا یه چیز می خواستی چشاتو می گرفت،این دستات بودن که دراز می شدن به طرفش.

به قول سهراب"دست فواره ی خواهش می شد"یادته؟؟

یه وقتایی هم دستت که به اون خواستنی می رسید یهو گر می گرفت تمام جونت آتیش می شد واشکات دیگه بند نمی اومدن.تو که نمی دونستی داغ یعنی چی...هاج و واج می موندی که (چی شد آخه؟! مگه من چی خواستم؟)

چند باردستت سوخت تا بفهمی که واسه هر چیز خواستنی دستات رو پیش نبری...اینم یادته؟؟

اینا رو گفتم تا بدونی که برای آدمای خواستنی که این روزا چشماتو پر میکنن،دلتو همینجوری بی محابا 

پیش نبری!! نمیخوای که اونم بسوزه...میخوای؟! 


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 2:3 به قلم مهشید و ابوذر |

 

اگه میدونستی قطره ی بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسی داشت

اگه میدونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه

اگه میدونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه

اگه میدونستی رفتنت چه اتیشی به جونم کشید

اونوقت اینقدر راحت نمیگفتی خدا حافظ...

 

ارزو دارم شبی عاشق شوی     ارزو دارم بفهمی درد را 

تلخی برخوردهای سرد را  

من پذیرفتم شکست خویش را   پندهای عقل دور اندیش را      

من پذیرفتم که عشق افسانه است   این دل درد اشنا دیوانه است 

میروم شاید فراموشت کنم!

میروم از رفتن من شاد باش       از عذاب دیدنم ازاد باش...

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت 13:10 به قلم مهشید و ابوذر |

بگو دنبال چی بودی اون چی بود که من نداشتم

از این عالم چی میخواستی که به زیر پات نذاشتم

تو منو بازی میدادی تو غرورمو شکستی

تو هوس بازی میدونم،تو یه عاشق نمیخواستی

تف به روت به اون روی سیات ازت بدم میاد

ازت بدم میاد...ازت بدم میاد...ازت بدم میاد

تف به روت به اون رنگ و ریات

تف به روت به اون همه قشنگیات

ازت بدم میاد...ازت بدم میاد...ازت بدم میاد

دل به حرفای کی بستی ؟پای عشق کی نشستی؟

این روزا که بی کسم من ، تو توی آغوش کی هستی

عشق من به تو تمومه دلم این عشقو نمیخواد

آرزوم فقط همینه خبر مرگت بیاد

تف به روت به اون روی سیات ازت بدم میاد

ازت بدم میاد...ازت بدم میاد...ازت بدم میاد

تف به روت به اون رنگ و ریات

تف به روت به اون همه قشنگیات
ازت بدم میاد...ازت بدم میاد...ازت بدم میاد

دلم گریه می خواد دلم گریه می خواد
چرا هر چی بلاست سر دلم میاد


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 21:32 به قلم مهشید و ابوذر |

مسافر من....

آنگاه كه مي روي كمي هم واپس نگران باش..1

آرام بگذر...

مگذار به يكباره از پاي بيافتم...

آرامتر...

بگذار با اشك ديدگانم، گذرگاهت را چراغان كنم...

بگذار ببينمت....

بگذار تمام ببينمت، چرا كه فراغ صاعقه وارت را تاب ندارم....

گذشتن از تو، به معناي مرگ است براي اين تن بي نفس...

و بي تو ماندن چون زنگدي كردن است در بياباني كه ساكني در آن نيست...

پس بمان و نگذر....

نگذر كه بي تو روزگار بي معناست....

جدايي را لحظه به لحظه آموختني است، اما اين دل است كه مشتاق به آموختنش نيست....

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 0:40 به قلم مهشید و ابوذر |

 امروز مینویسم براي چشماني كه مدت هاست بسته شده اند، اما چشماني هنوز به اميد آنكه روزي نور چشمان بسته را ببينند به زندگي ادامه مي دهند...

به آخر جاده مي انديشم و در هواي با تو بودن روز را به شب مي رساندم. در انديشه آنم كه روان سوي تو آرم و در برت آرامش گيرم. به روزهاي با تو بودن مي انديشم و هنوز بعد از گذشت روزها و ساعت ها و ثانيه هاي تنهايي چشمانم اشكي سرخ، چون رنگ خون در خود نمايان مي كنند و از شكست عهدمان حتي توان جاري كردن آنان را ندارم و سنگيني اين بغض را در وجود خود تحمل مي كنم. هربار به ياد چشمان تو مي افتم و از خداي خود عاجزانه مي خواهم كه تنها يك بار ديگر بتوانم به آنان چشمان سخن گويت خيره شوم و بر زانوانت سر گذارم و برايم از عاشقانه هايت بسرايي و من نيز چون هميشه به آرامش برسم. اما افسوس كه همه تصوري بيش نيستند و روياي رسيدن به تو به درون قصه ها رفت و آرزوهاي شيرين ما، با رفتن تو رهسپار افسانه ها شدند و تنهايي رسم دل هاي عاشق ما شد. نمي دانم كه تا كي بايد انتظار رسيدن را در دل داشته باشم اما مي دانم كه سفرت بي بازگشت است و مي دانم كه تنها راه وصال عشق مان، سفر من است...

سفر بايد كرد از اين دنياي خاكي،سفر بايد كرد از ميان مردمان،سفر بايد كرد تا بتوانم با دستانمان سقف آرزوهايمان را در دنياي ديگر بنا كنيم.

بي تو غرق غم ها گشته ام، بي تو دل من لبريز از غم است و بي تو دنيايم تاريك و كوچك...

 بي تو زمان خنده هايم اندك است و غم چهره ام طويل. كاش سرود با هم بودنمان ابدي بود نازنينم...

 

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 0:35 به قلم مهشید و ابوذر |